وبلاگ شما هک شده.
عکس ها و نغمه های عاشقانه
وبلاگ شما هک شده.
روبروم نشستی اما از غریبه کم نداری
روبروی من نشستی توی چشم تو ستاره
از صدای تو شنیدم که دلت دوسم نداره
دل تو تو آسمونا من به دنبال دل تو
تو به دنبال ستاره من به یاد قسم تو
تو مگه قسم نخوردی که دلمو تنها نذاری![]()
هرگز از روز جدایی سخنی به لب نیاری
حالا روبروم نشستی حرف تو فقط جداییست
تو قسم نخورده بودی که یه دنیا بی وفایی
تو قسم نخورده بودی روزی عشق تو میمیره
دلم آرزوی زندگی داره
به دور ازخودهوای بندگی داره
دلم بادرد خود خوگرفته
دلم از بی کسی ها غم گرفته
دلم بامهربونی قهر داره
دلم بی توهوای مرگ داره
دلم بی تو سرو سامون نداره
دلم بادیگران کاری نداره
دلم ازغم تهی بوده زمونی
ولی حالا ندا ره مهربونی
دلم ازتوهزاران شرم داره
دلم یک سینه ی پر درد داره
دلم بی دل شده مردم بدونید
اسیرخودپرستی هاشده مردم بدونید
دلم درده بگودرمون کدومه
دلم دریا بگو آروم کدومه
دلم دل خستگی ها روشنیده
دوای درد بی دردی ندیده
بدون تو دلم تنگه دلم تنگ
بدون تو دلم سنگ دلم سنگه
عشق يعنی مستی و ديوانگی
عشق يعنی با جهان بيگانگی
عشق يعنی شب نخفتن تا سحر
عشق يعنی سجده ها با چشم تر
عشق يعنی در جهان رسوا شدن
عشق يعنی اشك حسرت ريختن
عشق يعنی لحظه های التهاب
عشق يعنی لحظه های ناب ناب
عشق يعنی ديده بر در دوختن
عشق يعنی در فراقش سوختن
عشق يعنی سرورای آويختن
عشق يعنی زندگی را باختن
عشق يعنی عطر گلهای سفيد

خجالت می کشم!
از گلهای توی باغچمون خجالت می کشم.از درختهای کنار خیابون خجالت می کشم.از کلاغ های پر هیاهو که موقع غروب سر از پا نمیشناسن هم خجالت میکشم.
هر صبح که توی خیابونها راه میرم اطرافم همه چیز تازه هست.انگاری زندگی تازه از خواب بیدار شده
اما من چی.....
هر روز فرسوده تر از دیروزِِِ هر روز خسته تر از روز قبل مثل اینکه زندگی در من وارونه جریان داره!
هرشب آرزو می کنم کاش همون شوقی که گلهای باغچمونو روز به روز سرخ تر می کنه یه روز هم به سراغ من بیاد.....!!!!
به مریض ها كه نگاه مي كني يه چيزي ته نگاه همشون هست يه چيزي به اندازه ي سالها زجر، خاطره، رنج، آرزوهاي منجمد شده در زمستان زمان...
روز اولي كه اونجا رفتم يكيشونو ديدم كه افسرده توي تختش نشسته بود ،وقتي كه ازش پرسيدم واسه چي اينجاس سرشو پايين انداخت و گفت به جرم عشق؛ دومي، سومي ، چهارمي.....چه دردناك بود!همشون به خاطر عشق اونجا بودن.
يه لحظه توي مقدس بودن عشق شك كردم.......!!!
اما.....اما بجاش وقتی کم کم بزرگ میشیم دیگه نمی تونیم مثل قبل عاشق باشیم انگاری سرد می شیم.تب و تابمون کم میشه و دیگه از اون بیقراری هاوشب بیخوابیها خبری نیست یا اگر هم باشه خیلی کمرنگ میشه ولی هیچ وقت نتونستم فرق این دو رو تشخیص بدم که..
اینکه وقتی آدم بچه هست عاشق میشه یا وقتی عاشق میشه بچه هست....؟؟؟!!!
نمیدونم چطور به این سرعت گذشت اما به هر حال که گذشته. دقیقأ یادم نیست روز اولی که می خواستم برم دانشگاه چه حسی داشتم ولی مثل خیلی های دیگه فکر می کردم که به هر چی که می خواستم رسیدم.
حالا که سه سال از اون روز می گذره حس می کنم که چقدر عوض شدم. تا حالا شده وقتی یه چیزی رو بدست بیاری حس کنی که خیلی چیزها رو در عوض داری از دست میدی؟!
منم گاهی این حس بهم دست میده...
اولش فکر نمی کردم که دلم رو برده باشه
یا دلم گول چشای زيباشو خورده باشه
اما نه گذشت دیدم دل من دیوونه تر شد...
به تو گفتم دلت از قصه من با خبر شد
آخ که چه لذتی داره ناز چشماتو کشیدن...
رفتن یه راه دشوار واسه هرگز نرسیدن
می دونم دوستم نداری مثه روزای گذشته...
من خودم خوندم تو چشمات یه کسی اونو نوشته
می دونم فرقی نداره واست عاشق بودن من
می دونم واست یکی شد بودن و نبودن من
اما روح من یه دریاست پره از موج و تلاطم
ساحلش تویی و موجاش خنجرای حرف مردم
آخ که چه لذتی داره ناز چشماتو کشیدن
رفتن یه راه دشوار باسه هرگز نرسیدن

ز لحن شعرفهمیدم چه حالی داشت چشمانت
چگونه با غزل گویم سوالی داشت چشمانت
مرا تصویررویاهای عالم بود لبخندت
میان زخمهایم قیلوقالی داشت چشمانت
زمان تنگ دیشب نهادم در بر حافظ
میان هر غزل دریای فالی داشت چشمانت
اگر چه واژه هایم را به بی مهری صدا کردی
ولی در ذهن اشعارم روا می داشت چشمانت
شعوریاس می بالد به باغ سبز احساست
که سیب سرخ بودن مثالی داشت چشمانت

و حکایت نامهربانیت را
به دست نقالان خواهم سپرد
چون صیادی بد اقبال به خانه باز خواهم گشت
یاد م نرفته خواهش خاموشت
با چشمهای خسته ز تنهایی
دیشب خیال روی تو با من گفت
این روزها دوباره تو میایی
هنگام رفتن است
چشمانم را بستم و برگشتم
باور نمی کنم
هرگز...آری هرگز
دیشب تمام ستاره های پشت پنجره را
با دست خاموش کردم
وقتی شنیدم ماه را به اتاقت برده ای...
نیست در دنیا ز من بیچاره تر...نیست قلبی از دلم صدپاره تر
می دانم شبی باز خواهی گشت
و تمام کوچه های قلبم را
لبریز از عطر آمدنت خواهی کرد

بارها گفته ام
بارها گفته ام باز هم می گویم :من چگونه می توانم تورا فراموش کنم ؟ منیکه تمام لحظه های زندگی ام با بودن تو معنا گرفته است . من چطور تورا ازیادببرم؟
منیکه شب ها به عشق تو پلکهایم رابر هم می گذارم و
صبح ها با یاد تو چشمهایم را می گشایم
.من چگونه از عشق تو بگذرم ؟
منیکه یک عمر به بهانه ی تو نفس کشیده ام وزیسته ام
.تمام من . روحم . جسمم . شعرم
با عشق تو اجین شده وتو مثل خون در رگ هایم جاری شده ای
!حال تو بگو من می توانم هستی ام را فرا موش کنم؟
....پس مطمئن باش تا لحظه ی مرگ تو را می پرستم
:مهربانم
!